تبليغاتX
http://i40.tinypic.com/16c4dur.jpg من و آریو

من و آریو

خصوصی

۱ـ موسوی ...موسوی  ! رای ما رو پس بگیر .

۲ـ یا حسین...میر حسین .

۳ـ مرگ بر دیکتاتور .

۴ـ مرگ بر طالبان ... چه کابل ..چه تهران .

۵ـ نصر من الله و فتح قریب ................ مرگ بر این دولت مردم فریب .

۶ـ هموطن ...هموطن ! حمایتت می کنیم .

۷ـ موسوی زنده باد ! کروبی پاینده باد .

۸ـ رای ما کجاست ؟

۹ـ زای ما رو دزدیدن ... با رای ما پز می دن .

۱۰ـ موسوی ...موسوی ...سکوت کنی خائنی .

۱۱ـ احمدی نژاد حیا کن ....سبزی فروشی وا کن .

۱۲ـ نترسین...نترسین ............ما همه با هم هستیم .

۱۳ـ هر کی که بی سواده ....با احمدی نژاده .

۱۴ـ کروبی ... موسوی .... اتخاد اتحاد

۱۵ـ بسیجی بی غیرت ...دشمن جون ملت

۱۶ـ تورم رو ننه جون مهدی فهمید .....این کوتوله نفهمید .

۱۷ـ خس و خاشاک تویی ............دشمن این خاک تویی .

۱۸ـ رهبری به هوش باش ...ما ملتیم نه اوباش .

۱۹ـتقلب ۱ درصد ...۲ در صد .... نه ۵۳ در صد .

۲۰ـ ایرانی می میرد ذلت نمی پذیرد .

۲۱ـ می جنگم ...می میرم ...........رای ام رو پس می گیرم .

۲۲ـ تا احمدی نژاده  ...هر شب همین بساطه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 18:10  توسط رزان  | 

Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

كيان عسلي من

دقيقن يادم نيست ولي حدوداي يه هفتگيشه ...شايد كمتر .

کیان من ۱۶ فروردین به دنیا اومد .

من و آریو خیلی دوسش داریم . حالا شدیم : من و آریو و کیان .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 14:32  توسط رزان  | 

Free2Upload
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 17:26  توسط رزان  | 

نمي دونم وقتي شما كتاب بي وتن رظا امير خواني رو خوندين -يعني شما هم تا آخرش خوندين ؟ -چه حالي داشتين .

من كه در حين خوندن كتاب هي بستمش به فحش . از بس توش پر از ادا و اصول بود . مثلا كنار ارقام بالاي دلار علامت سجده واجب گذاشته بود .

شخصيت اصلي كتاب هم يه خر حزب ا...ي ست كه تو ينگه دنيا آويزون عشق يه دختر متجدد ايرانيه . و با اين كه همه چيز اون جا جيزه ...ولي نمي دونم چرا وقتي با اون دختره به مدت تقريبا يه ماه هم خونه اس و اونم قطعا جيز تشريف داره و اينا يه صيغه ي محرميتي چيزي نمي خونه .

من كتاب رو با مشقت تموم كردم و چنان خشمي از نويسنده دارم كه دلم مي خواد همون طور كه ملاحظه فرمودين دسته ي ط   وطن   رو كه اون بر داشته من بذارم رو اسمش ببينم خوشش مياد ؟

تازه دو جاش هم گذاشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:19  توسط رزان  | 

یعنی تو باورت میشه اگه من بگم تقریبن دو هفته بود که حموم نرفته بودم ؟

من که باورم نمیشه . اما خب حقیقت دارد .

حالا من موندم این ملکه ی انگلستان چه جوری سال تا سال حموم نمی رفته

از دیشب تا حالا اونقدر سبک بالم که نگو .

خدایا شکرت که حموم رو آفریدی

................................................

پ.ن : تو قسمت نظرات رفتین ؟ دیدین تا من رفتم حموم و تر و تمیز شدم دعوتم کردن چند تا جشنواره

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 12:54  توسط رزان  | 

به تعدادی نام زیبای پسرانه برای انتخاب بهترین نام سی خاطر پسرکم نیازمندیم .

هل ندید ... هول نشین ...

من حالا حالاها منتظرم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:31  توسط رزان  | 

بالاخره روزی می فهمی مادر یعنی چه ؟ حتی شاید بهتر از من هم بفهمی . چون من هرچه تلاش کنم فوقش معنی پدر را بفهمم و مادر را فقط باید از دور احساس کنم . به من قول بده اگر روزی نویسنده یا شاعر شدی و توانستی مادری را بفهمی و توصیف کنی آن را برای من هم - اگر زنده بودم - و برای دیگران معنی کن !

شاید برای همین بود که آن روز که به بیمارستان آمدم و تو و مادرت در یک اتاق خلوت با هم پچ پچ می کردید و من غافلگیرتان کردم و نور پنجره بر صورت تو و مادرت افتاده بود و درست شبیه تابلوهای مریم و مسیح شده بودید و در یک کادر مثلثی کاملا جا گرفته بودید ‌‌، من ، بعد از این که پیشانی پوسته پوسته و قرمز تو را بوسیدم ، خم شدم و دست مادرت را هم بوسیدم ، چون تازه به مقام مادری نائل شده بود و داشت همکار خدا می شد و پرتویی از صفت رب را منعکس می کرد . جلوه ای از اسم خدا بود . من بر آن پرتو که روی دستش  و بر گریبانش افتاده بود بوسه زدم ، می فهمی دخترم ؟ چه قدر خوب است که می توانم بگویم دخترم ! این یعنی احساس پدر بودن ! این احساس را هم تو به من داده ای ، اگر تو نبودی من هم به پدری نمی رسیدم . راستی راستی تو از همین حالا آن قدر قدرت داری که به دیگران مقام اعطا می کنی ! تو خیلی قدرت ها داری که خودت هم از آنها بی خبری ، تو می توانی آیینه ای باشی که من موهای کودکی ام را در تو شانه بزنم ، گریه های کودکی خودم را در شب های دور بشنوم . خودم را از فاصله ی سی و پنج سال پیش ببینم .

کودکی خودرو و بی تشریفات خودم را تجربه کنم . تو حتی می توانی من من را به من بشناسانی ، و انسان را که چه قدر ضعیف خلق می شود . تو این قدرت را داری که ضعف انسان را نمایش دهی یعنی یک آیه ی خدا را تفسیر کنی ، آیه ی قدرت خدا را ، تو می توانی غبار عادت را از چشم های من بروبی ، گفتم بروبی ! مثل این که از همین حالا خانه داری و جارو کردن را شروع کرده ای . تو حیرت فراموش شده ی مرا به من باز می گردانی ، چه طور این همه زندگی در دو وجب خلاصه شده است ، عروسکی که مرا می شناسد ، تکرار مونث من !

نامه های پیش از میلاد -نامه های پیش از شناسنامه - نامه های پیش از تو- زندگی پیش از میلاد -زندگی بدن شناسنامه- زندگی در خواب - نامه را برای کسی می نویسند که بتواند بخواند و جواب بدهد . ولی من تا موقعی که نمی توانی جواب بدهی برایت می نویسم . بعدا می توانم حرف هایم را برایت بگویم . نیازی به نامه نوشتن نیست . اما اگر این حرفها را حالا برایت نگویم از دست می روند آنها را در صندوق دفترم پس انداز می کنم برای روزی که خودت بتوانی آنها را باز کنی و بخوانی ، شاید روزی هم  که تو بتوانی جواب بدهی من نباشم . تو هم اگر حرفی داشتی حتما بنویس و مطمئن باش که من آنها را از زیر خاک می خوانم . آن وقت تو هر چه دلت خواست بنویس چون مطمئن هستی که من نمی توانم جواب بدهم . این به آن در ! البته این دنیایی است که من می بینم و نمی خواهم دنیای خودم را به چشم های قشنگ تو تحمیل کنم . تو هم حق داری دنیا را آن جور که خودت می خواهی تجربه کنی . اگر خواستی می توانی به تجربه های من هم بیندیشی . شاید بعضی از آنها به دردی بخورند اگر چه درمان نباشند ولی دردی در آمنها هست . از درد آب خورده اند .

همان طور که من با تو در تاریخ پیش از میلادت حرف زده ام ، تو هم می توانی با من در زندگی پس از وفات حرف بزنی !من از دیروز با تو که فردایی حرف می زنم . از دیروز تو با تو در هر فردایی که این ها را می شنوی یعنی می خوانی . فردایی که امروز توست. می بینی که هیچ کدام از این ها معلوم نیست و تو می توانی انتخاب کنی که این فردا کدام امروز تو باشد ...

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 16:35  توسط رزان  | 

آقای کتابدار : راستی خانوم رزان ! همسرتون کجا کار می کنن ؟

من : سینما

آقای کتابدار : کدوم سینما ؟

من :

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 13:15  توسط رزان  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:56  توسط رزان  | 

دارم کتاب آشنایی با صادق هدایت رو می خونم .

نویسنده ی کتاب یکی از شاگردای هدایته به نام : م. ف. فرزانه

خاطره نویسی صادقانه نویسنده در باره ی هدایت کتاب رو جذاب و خوندنی کرده .

چقدر این صادق هدایت نازنین بوده .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:27  توسط رزان  |